سیاهِ زلال
-
تاریخ: 1401/9/25 ساعت: 22:09
در چند قدمی ام ایستاده... از ترس، به ریشخندش میکشم! عریان و خاموش نگاهم میکند. میترساندم و بودِ همیشگی اش، مرا معتاد به وجودش نمیکند. همیشه تازه است. تازگی اش روحم را میبلعد. مرا میداند. منی که خود را نمیدانم...در جست و جوی راه های فرار از خود، تمامی باتلاق های این شهر را درنوردیده ام. در تکاپوی دست...